تبليغاتX
jangesabz

jangesabz

هدف زندگی دو چیز است،آنچه می خواهی به دست بیاور و سپس از آن لذت ببر

گفت به جرم رای دادن و خندید...

امروز قبل از اینکه بیام مهر انقلاب کار داشتم.

وقتی می خواستم سوار ماشین بشم یه دختره و یه سید روحانی نزدیک هم وایساده بودن و هر دو به تاکسی گفتن طالقانی

تاکسیه دختررو سوار کرد ولی آخونده رو نبرد

دلم براش سوخت، منم که مسیرم طالقانی بود سوارش کردم

بعد از سلام و تشکر گفت : دیدی راننده چه کار کرد؟
گفتم آره حاج آقا شما به دل نگیرید اون بنده خدا هم نیت بدی نداشت

با یه لحن خیلی دلنشین و با خنده گفت آره خوب هر چی باشه بهتر از اینه که سوارم می کرد و نمی گذاشت پیاده شم

بعد هم ادامه داد: این بنده خدا با خودش فکر نمیکنه که آخه اگه من پست و مقامی داشتم که با ماشین میووردنم و برم می گردوندن اگر هم دزد بودم و مال مردم خور که وضعم این نبود خوب با ماشین خودم میومدم و می رفتم نه با تاکسی!

گفتم حاج آقا می شه کرایتون رو اول  حساب کنید؟
بنده خدا جا خورد، گفت بله دست کرد تو جیبش تا...

گفتم نه حاج آقا پول نمی خوام، ما رو دعا کن

خندید و گفت خوب اونو که آخر هم می تونم حساب کنم

گفتم آخه اگه اول دعا کنید هم من دعا کردن رو یاد می گیرم هم دو بار دعام می کنید

خیلی پیر مرد با صفا و سرزنده ای بود

گفت خدا همه ی  جوونا رو کمک کنه تا موفق بشن

پرسید کجا مشغولی ؟

گفتم فعلا که خبرگزاری مهر

گفت بعد انتخابات از کار بیکار نشدید؟

گفتم نه چطور مگه؟

گفت آخه من بعد این اتفاقات از کار بیکار شدم، 10 سال بود که تو یه مسجد نماز می خوندم ولی بعد انتخابات از طرف ستاد بهم گفتن حاج آقا شما دیگه اجازه ندارین تو هیچ مسجدی امام جماعت باشی و کلی هم بی احترامی و جسارت کردن .

پرسیدم چرا؟؟؟
گفت به جرم رای دادن و خندید...

من به ویلا رسیده بودم ولی چون خیلی باهاش حال کرده بودم گفتم تا مقصد می رسونمتون

گفت می خوام برم سه راه طالقانی ، ولی مسیرت رو عوض نکن.گفتم نه خواهش می کنم می رسونمتون.

ازش پرسیدم وقتی بهتون گفتن دیگه نیایید چیزی نگفتید؟

خیلی ناز خندید؛ گفت چرا کلی سر به سرشون گذاشتم .از نیش خندش خندم گرفت و گفتم چطوری؟

گفت بهشون گفتم من 18 سال پیش که اومدم اون جا و قرار شد امام جماعت باشم، بهتون یه کپی شناسنامه و دو تا عکس دادم، باید اونارو بهم برگردونید.

هر چی گفتن حاج آقا تو جابه جایی پرونده ها گم شده و نیست

گفتم من کاری ندارم اونا پیش شما امانت بوده و باید برشون گردونید.

با یه خنده دلنشینی که پر از درد و غم بود گفت هنوزم که هنوزه بعد چند ماه هر چند وقت یه باز زنگ می زنم و بهشون میگم کپی شناسنامه من چی شد؟

وقتی داشت پیاده می شد گفتم حاج آقا اون بنده خدا ها هم کارمندن، گناه دارن اذیتشون نکن

پیاده شد و گفت براشون دعا کن.

حتما تو دلش گفته "آخه نمی خوام اسمی ازم تو اون سیستم باشه".

تا همین الان دارم خودمو سرزنش می کنم که چرا اسمش رو نپرسیدم، یعنی می شه من دوباره ببینمش؟خیلی با صفا بود، آرامش خاصی به آدم می داد .

 
 
׀ +׀ نویسنده: رسول ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ׀ موضوع: حکایت ׀

از این به بعد فقط لینکش رو می زارم

برای اینکه به خواسته مخاطبین گرامی احترام بگذارم بس میکنم.

خوب تقسیر من چیه ؟؟سردبیر ازم می خواد بنویسم منم می نویسم

ولی باشه دیگه تو وبلاگم نمی زارمشون

خوبه؟

داستان کوتا ها رو میگم بابا

فقط لینکاشو می دم

وقتی مشایی حرف نمی زند و شما خودکشی می کنید...!

وقتی پارازیت ها کشنده اند و اینترنت مختل...!

 

 

׀ +׀ نویسنده: رسول ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 ׀ موضوع: حکایت ׀

داستان کوتاه طنز/وقتی جنبه ریاست نداری…!

شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.

به مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.

مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.
 


آخه تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال عمومیش بد نبوده.

تصمیم می گیری که یه ذره به خرافات های دیگران ایمان بیاری و تخت رو جا به جا کنی.
ولی روز بعد دوباره خبر می رسه بیماری که روی تخت جدید هم بود راس ساعت 8 صبح مرده.
دیگه واقعا باور می کنی که اون مکان یه مکان نفرین شده باشه .

سعی می کنی تا این خبر به جایی درز نکنه تا اعتبار کاریت لطمه نبینه. آخه فقط یه هفته از رئیس شدنت می گذره و این موضوع اصلا قشنگ نیست.

شب که تو خونه ماجرا رو برای زنت تعریف می کنی، همسرت میگه: شاید تو اون بخش یکی هست که به رئیس شدن تو حسودیش می شه و با این کار می خواد تو رو عزل کنه!!!!
تمام شب رو به این فکر می کنی که یعنی کی می تونه چنین کاری کرده باشه؟
تقریباً تمام کسانی رو که تو اون بخش مشغول کارهستن از ذهنت می گذرونی، نا گهان متوجه می شی که همسرت چمدونشو برداشته و داره از خونه می ره بیرون.

- کجا داری می ری؟
با گریه همراه با عصبانیت می گه: خونه مامانم اینا؟
- چی شد یه هو؟
- دیگه نمی تونم تحمل کنم.خسته شدم!!
- چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
- دیگه می خواستی چی کار کنی؟ تو تمام شب رو داشتی به پرستارات فکر می کردی. اصلا به فکر من نیستی. من تازه امشب فهمیدم که تو منو به خاطر چاق بودنم دوست نداری و دلت جای دیگه ای گیره.

آخه همسرت دکترای ذهن خوانی تصویری داره و تونسته بوده تصاویر پرستارا رو تو ذهن تو ببینه.
امروز صبح که با عصبانیت بیشتر به محل کارت می ری متو جه می شی دقایقی پیش و در راس همون ساعت یکی دیگه از مریضای همون اتاق مرده.

دستور می دی که تمام پرسنل اون بخش چه دکتر چه پرستار رو به بهونه بحران اقتصادی اخراج کنن.

با این کار، موضوع تو سایت های خبری پر می شه و مردم هم پیگیر ماجرا.

چند دقیقه بعد مافوقت هم دستور اخراج شما رو صادره می کنه. ولی نه برای مرگ اون چند نفر و نه برای اخراج این افراد. اون به شما می گه : ما و کل رسانه ها شش ماهه که داریم می کوشیم بگیم بحران اقتصادی به کشورما راه پیدا نکرده ولی تو همه زحمات ما رو به باد دادی!!

یه عکاس جسور تصمیم می گیره تا به بهونه ای راس اون ساعت تو اون اتاق باشه و از عزرائیل عکس بگیره.

برای همین با لباس پرستار وارد بیمارستان می شه و شب رو زیر تخت بغلی معروف شده به جایگاه مرگ سر می کنه .

صبح با صدای جاروبرقی از خواب می پره و متوجه می شه فرد رو تخت مرده.
وقتی می خواد از اتاق خارج بشه متوجه می شه مشتی قمبر دو شاخه دستگاه حیات بخش رو کشیده و به جای اون دو شاخه جارو برقی رو به پریز زده!

پی نوشت :
1- وقتی عکاس موضوع رو برای درج در روزنامه به سردبیرشون می گه، اول بهش می گن به تو ربطی نداره چون تو خبرنگار نیستی.(آخه به روحیه کشی عادت دارن)
2- بعد که خبر رو کار می کنن ،ادیتور یاد آوری می کنه اصلا تو اینجور اتاق ها اجازه جاروبرقی کردن نمیدن که!
من هم می دونم، شما هم انقدر ایراد نگیرین،من که گفتم یارو جنبه ریاست نداشته.خوب برای اینکه بتونه بازنشسته های فامیل رو بیاره سر کار براشون یه پست ایجاد کرده بوده.
 
محمدرسول عاصمی
׀ +׀ نویسنده: رسول ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ موضوع: حکایت ׀

در باره من

به نام او که در این نزدیکی است. پیش من - پیش تو - پیش ما
این وبلاگ از آبان ماه سال 87 دیده به جهان مجازی گشود.با عنوان جنگ سبز و با این تفسیر که "هدف زندگی دو چیز است،اول به دست بیار بعد لذت برر" لطفا سوال نفرمایید.
من از 15/11/63 تا حالا هستم (برای دوستانی که علاقه به سورپرایز کردن دارن) ولی جامعه بشریت فکر می کنه من از 30/6/63 به این بازی رسیدم.به هر حال من تو این سال ها به یه نتیجه رسیدم اونم این که "نا امید شدن بهتر از تسلیم شدن است" البته اگه تسلیم شدن رو به معنی دست برداشتن از مبارزه بگیریم و خدارو شکر می کنم که تو این سال ها از نردبان هیچ کس بالا نرفتم.

متاهل هستم و همچنان دانشجوی ارتباطات با گرایش روابط عمومی،
به بدمینتون و کارتینگ علاقه دارم،
به برنامه های صدا و سیما غیر فوتبال و کارتون هیچ علاقه ای ندارم،
و در نهایت باید بگم هر تجربه جدیدی رو می پسندم.
راستی بعضی وقت ها هم با اسم پیام حسینی مطلب می نویسم و اسم Mario Neri رو برا خودم انتخاب کردم.(ماریو نری - ایتالیاییه)


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· گفت به جرم رای دادن و خندید...
· از این به بعد فقط لینکش رو می زارم
· داستان کوتاه طنز/وقتی جنبه ریاست نداری…!
· داستان کوتاه طنز/وقتی تونل توحید افتتاح نمی شه و "نود سیاسی" هم می خوان!
· داستان کوتاه طنز/ وقتی تو به شمال می ری و احمدی نژاد به نیویورک!
· داستان کوتاه طنز/وقتی سوار BRT نمی شه!
· وقتی پیک موتوری می گیری .....!
· قسمت اول
· همه اومده بودن بهت قول بدن
· چه کسی مرا خواهد کشت؟


سایت های خبری

· جهان
· امید
· آفتاب
· رجا
· عصر ایران
· تابناک
· فردا
· فارس
· ایرنا
· ایسنا
· مهر


آرشیو موضوعی

· حکایت
· ارتباطات
· اخبار و تحلیل
· عکس


پیوند ها

· دکتر اسدی طاری
· حامد وفایی
· حیدر رضایی
· سید محسن سجادی
· روزبه جدیدالاسلام
· مجید عسگری پور
· ساتیار امامی
· نیما شایان
· فهیمه طبا طبایی
· سارا محقق
· راضیه غنجی
· فاطمه شعبانی
· علی شریعتی
· حامد طالبی
· زهرا عباسی
· بهمن هدایتی
· محمد صادق زمانی
· حسام الدين مقدس زاده
· بهمن علی بخشی
· نجمه پریدری
· امیر محب ملکی
· بهمن وخشور
· لیلا
· اسماعیل سلطنت پور
· علی اکبر خانجانی
· کانکت


امکانات





وبلاگ قبلی

وبلاگ قبلی من


Powered By
BLOGFA.COM