تبليغاتX
هنگام خارج شدن از اتاق چراغ ها را خاموش کنید jangesabz
هدف زندگی دو چیز است،آنچه می خواهی به دست بیاور و سپس از آن لذت ببر
برای اینکه به خواسته مخاطبین گرامی احترام بگذارم بس میکنم.

خوب تقسیر من چیه ؟؟سردبیر ازم می خواد بنویسم منم می نویسم

ولی باشه دیگه تو وبلاگم نمی زارمشون

خوبه؟

داستان کوتا ها رو میگم بابا

فقط لینکاشو می دم

وقتی مشایی حرف نمی زند و شما خودکشی می کنید...!

وقتی پارازیت ها کشنده اند و اینترنت مختل...!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:32 توسط رسول |

شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.

به مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.

مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.
 


آخه تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال عمومیش بد نبوده.

تصمیم می گیری که یه ذره به خرافات های دیگران ایمان بیاری و تخت رو جا به جا کنی.
ولی روز بعد دوباره خبر می رسه بیماری که روی تخت جدید هم بود راس ساعت 8 صبح مرده.
دیگه واقعا باور می کنی که اون مکان یه مکان نفرین شده باشه .

سعی می کنی تا این خبر به جایی درز نکنه تا اعتبار کاریت لطمه نبینه. آخه فقط یه هفته از رئیس شدنت می گذره و این موضوع اصلا قشنگ نیست.

شب که تو خونه ماجرا رو برای زنت تعریف می کنی، همسرت میگه: شاید تو اون بخش یکی هست که به رئیس شدن تو حسودیش می شه و با این کار می خواد تو رو عزل کنه!!!!
تمام شب رو به این فکر می کنی که یعنی کی می تونه چنین کاری کرده باشه؟
تقریباً تمام کسانی رو که تو اون بخش مشغول کارهستن از ذهنت می گذرونی، نا گهان متوجه می شی که همسرت چمدونشو برداشته و داره از خونه می ره بیرون.

- کجا داری می ری؟
با گریه همراه با عصبانیت می گه: خونه مامانم اینا؟
- چی شد یه هو؟
- دیگه نمی تونم تحمل کنم.خسته شدم!!
- چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
- دیگه می خواستی چی کار کنی؟ تو تمام شب رو داشتی به پرستارات فکر می کردی. اصلا به فکر من نیستی. من تازه امشب فهمیدم که تو منو به خاطر چاق بودنم دوست نداری و دلت جای دیگه ای گیره.

آخه همسرت دکترای ذهن خوانی تصویری داره و تونسته بوده تصاویر پرستارا رو تو ذهن تو ببینه.
امروز صبح که با عصبانیت بیشتر به محل کارت می ری متو جه می شی دقایقی پیش و در راس همون ساعت یکی دیگه از مریضای همون اتاق مرده.

دستور می دی که تمام پرسنل اون بخش چه دکتر چه پرستار رو به بهونه بحران اقتصادی اخراج کنن.

با این کار، موضوع تو سایت های خبری پر می شه و مردم هم پیگیر ماجرا.

چند دقیقه بعد مافوقت هم دستور اخراج شما رو صادره می کنه. ولی نه برای مرگ اون چند نفر و نه برای اخراج این افراد. اون به شما می گه : ما و کل رسانه ها شش ماهه که داریم می کوشیم بگیم بحران اقتصادی به کشورما راه پیدا نکرده ولی تو همه زحمات ما رو به باد دادی!!

یه عکاس جسور تصمیم می گیره تا به بهونه ای راس اون ساعت تو اون اتاق باشه و از عزرائیل عکس بگیره.

برای همین با لباس پرستار وارد بیمارستان می شه و شب رو زیر تخت بغلی معروف شده به جایگاه مرگ سر می کنه .

صبح با صدای جاروبرقی از خواب می پره و متوجه می شه فرد رو تخت مرده.
وقتی می خواد از اتاق خارج بشه متوجه می شه مشتی قمبر دو شاخه دستگاه حیات بخش رو کشیده و به جای اون دو شاخه جارو برقی رو به پریز زده!

پی نوشت :
1- وقتی عکاس موضوع رو برای درج در روزنامه به سردبیرشون می گه، اول بهش می گن به تو ربطی نداره چون تو خبرنگار نیستی.(آخه به روحیه کشی عادت دارن)
2- بعد که خبر رو کار می کنن ،ادیتور یاد آوری می کنه اصلا تو اینجور اتاق ها اجازه جاروبرقی کردن نمیدن که!
من هم می دونم، شما هم انقدر ایراد نگیرین،من که گفتم یارو جنبه ریاست نداشته.خوب برای اینکه بتونه بازنشسته های فامیل رو بیاره سر کار براشون یه پست ایجاد کرده بوده.
 
محمدرسول عاصمی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:39 توسط رسول |

با صدای ممتد زنگ و صدایی که بیشتر شبیه کوبیدن مشت به دره از خواب می پری.درو باز می کنی و داداشت بدون سلام میاد تو و در رو پشت سرش می بنده.

- چت شده؟

نفس نفس زنان می گه داداش دیدی چی شد؟ بدبخت شدیم!

- چرا؟دوباره چه گندی زدی ؟

- تصادف کردم داداش. فکر کنم یارو مرد. دیدی چه خاکی به سرم شد،حالا چی کار کنم؟

- فرار کردی؟

- آره پس چی؟ می خواستی وایسم تا اعدامم کنن

یه لیوان آب دستش می دی و ازش می خوای تا ماجرا رو برات تعریف کنه

- فکر می کردم تونل توحید افتتاح شده.آخه قرار بود اول مهر افتتاح شه، می خواستم برم جمهوری برا رفیقم گوشی بخرم.وقتی دیدم تونل افتتاح نشده می خواستم از کوچه پس کوچه برم تا به قرارم برسم. به خدا خودش یهو پرید جلو داداش تقصیر من نبود.

- فکر کردی نمی تونن پیدات کنن الاغ؟ ببینم راستی مگه تو طرح داری که می خواستی بری جمهوری؟
- نه برا همینم با ماشین تو رفتم، صبح زنگ زدم زن داداش گفت امروز مرخصی ای، اومدم ماشینتو ورداشتم

- چی؟ با ماشین من رفتی؟

- اوهوم.

- خفکر می کردم تونل توحید افتتاح شده.آخه قرار بود اول مهر افتتاح شه، می خواستم برم جمهوری برا رفیقم گوشی بخرم.وقتی دیدم تونل افتتاح نشده می خواستم از کوچه پس کوچه برم تا به قرارم برسم. به خدا خودش یهو پرید جلو داداش تقصیر من نبود.

- داداش یه چیزی بگم؟

- حرف نزن. نمی خوام صداتو بشنوم

در رو باز می کنی و میری بیرون.در رو هم قفل می کنی تا داداشت فرار نکنه .از تو حیاط زنگ می زنی به 110 و ماجرارو تعریف میکنی. هنوز برنگشتی تو ساختمون که می بینی پلیس می رسه.
بهشون میگی پس چرا وقتی زنگ می زنیم می گیم تصادف شده یا دزد اومده انقدر طول می کشه تا برسین؟

اونا هم بهتون میگن: اینا که گفتی مربوط به بخش ما نمیشه.

داداشت خیلی داد و فریاد میکنه ولی اونا می برنش و و از تو هم می خوان که همراهشون بری. سوار ماشینت می شی و پشت سرشون راه می افتی .

تا حالا تو کلانتری نرفته بودی. یکی نشسته رو زمین و دو دستشو گرفته رو سرش.یکی دسبند به دستشه و تکیه داده به دیوار و سرشو گرفته پایین. یکی می گه اومدم از دست مستاجرم شکایت کنم که سه ماهه اجاره خونه نداده و.....

تو همین حال و هوایی که یکی ازت می پرسه آقا ببخشید من می خوام از دست صدا سیما شکایت کنم کجا باید برم؟

- صدا سیما؟ نمیدونم والا از اون سرکار بپرس

افسر شیفت از اتاق میاد بیرون و میگه : خیلی عجیبه امروز چنین حادثه ای گزارش نشده؟برادرتونم دائم می گه دروغ گفتم. شوخی کردم با داداشم.

بالاخره گندش در میاد که داداشت دو تا خط رو ماشین انداخته و می خواسته به مرگ بگیره تا تو به تب راضی بشی و دعواش نکنی.

دم در که می خوای بری همون یارو رو می بینی که می خواست از صدا سیما شکایت کنه!

- ببخشید آقا چرا از صدا سیما شکایت دارین؟

- آخه فقط در صورتی صدام رو پخش می کنن که یه بار اول جملم ازبرنامشون تشکر کنم یه بار آخر! اون وقت بهشون پیشنهادم می کنن که نود سیاسی – اجتماعی هم درست کنن...!

 

لینک در پارسینه

لینک در رهوا

 

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:2 توسط رسول |

هنگام خارج از اتاق چراغ ها رو خاموش کنید





Powered by WebGozar